سخت است اگر روز را امیدوار آغاز کنی و با استیصال و درماندگی به پایان بری،سخت است که به خود الفا کنی این آخرینش بود اما نباشد،به خود بگوئی دیگر ساقه گل پیکر جوانانمان را نمی شکنند اما دستگاه گلچین نابکار ،بی وقفه بچیند،ساقه بشکند و ریشه بسوزاند،ساقه ای که به آب دو دیده ی مادری داغدار بالیده بود و اینک این مادر بر بالین گاه ناپیدای فرزند عزیز،به سوگ نشسته.ساحت پیکر مقدس نداها و سهراب های ایران زمین را نیازی به غسل نیست،آنان در خون خود تپیدند و مبرا شدند،چه پاک سینه ای که به شور و امید رفت و غرق خون بازگشت،خون!خونی به سرخی رنگ "حق"!

امروز باید علاوه بر افکار احساساتت را هم گاه در حد نفس کشیدن پنهان کنی تا مبادا انگ نفاق و عداوت بر نامت زده،سیاسی و وابسته ات کنند و بشوی وصله ی ناجور که اگر شدی مرتدی و از دین برگشته!!
نمی دانم دیگر این پیام نور گور به گوری چه دارد که بخواهم از آن بگویم،خسته شدم از تکرار مکررات و تحدید گفته هایم به دانشگاه،از شکم دردهای معمول پیام نور،آخرش خوب یا بد می گذرد،همه هم می دانیم،عنوان وبلاگ را عوض خواهم کرد،عنوانی انتخاب می کنم که دیگر زیاد در کسوت دانشجو ننویسم،عناوینی همانند دلتنگی،دلگفته،چه می دانم،کوفت،زهرمار و امثال این ها!به قول عزیزی که می گفت عنوان همانند میت بر زمین نخواهد ماند!
تا یادم نرفته:
در اینجا به عزیزان یا احتمالا عزیزی که چشم بسته و نادانسته بنده را دشمن پنداشت و عجولانه علیه این حقیر در وبلاگش یک سویه به قاضی رفت چند مورد را عارض شوم:
۱-نخست آنکه قسمت حرفهائی برای نگفتن پست قبل،"به هیچ عنوان" ارتباطی با ایشان نداشت و فقط و فقط یک اشتراک مصداق گونه ی تصادفی و نادانسته بود و ابدا در شرح حال و یا نقد وبلاگ ایشان نبود؛چرا که اصولا جامه ی نقادی و روضه خوانی بر تن ما زار می زند!ما هم به تن نمی کنیم!مطمئن باشید!
۲-متاسفانه یا خوشبختانه پشت القاب و عناوین نه از دوست و نه از دشمن پنهان نیستم که نیازی به اثبات رفتار و مرامم در حیطه ی نوشتار و وبلاگ باشد،پس بهتر که همان دوست و دشمن ها و بر اساس آنچه می بینند و قابل استناد است درباره ی خود و شخصیت و رفتارمم قضاوت کنند،بی شک چنین قضاوت هائی بر برداشت های شتابزده و کورکورانه رجحانی قاطع و بی چون و چرا دارند.
۳-با مقایسه ی زمانی پست قبل این وبلاگ و جوابیه ی یکطرفه ی اخیر که بیست و چهار ساعت هم به زور اختلاف داشت،آرزو کردم که کاش همانقدر که به پاسخ نقد بها می دادیم کمی هم برای "چرا گفتن" و متعاقبا "تفکر" و دوری از شتاب زدگی منتج به ناداوری تره خرد می کردیم!اینکه آخر فلانی را به من چه و مرا چه به فلانی واقعا سوال سختی نبود!این عداوت و قضاوت یکسویه،با منی بود که روحم از توضیحات فلان وبلاگ و احیانا گفته یا ناگفته هایش خبر نداشت!
۴-و مورد آخر؛من بی خبر و این ناداوری یکسویه و سوء تفاهم مجازی که هیچ،من نه دستگاهم و نه بازی و بازی گردان،ولی اگر در هر مقطعی از زندگی،دستگاه و بازی در کار بود که قرار آن بر کشاندن بازیگر به صحنه باشد و تقاص این بازی زدگی هم گران تمام می شد،دیدی چقدر،چقدر و "چقدر" ساده طعمه ی این بازی می شدی و چه زود تاوان طبع عجولت را می دادی؟؟ابدا انتظار جواب و پاسخ ندارم،این پاسخ را فقط می توانی به خودت بدهی،چرا که اگر کسی مشتاق به شنیدن پاسخت باشد آن مشتاق فقط خلوت خودت است و بس!
بگذریم...
شبی دیگر از دفتر زندگی را به امید فردائی بهتر ورق می زنم،تا نباشد و نبینم ساقه ی چیده و گریه ی دیده.می گویند تقاص ساقه ها را از قانون طلب کنید،با قانون باشید و نه بر آن،قانون مدار باشید و اینجاست که گفتن از آنچه که "نیست" و یافت هم نمی شود درد آور است!
از دشمنان شکایت برم به دوستان/چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟!
پ ن:میثم در باره ی عنوان وبلاگ درست گفت،حرف حساب و جواب؟!
+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت
|